پنجشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۳ -
Thursday 27 February 2025
|
ايران امروز |
![]() |
یکی از اساسیترین نقدهایی که به لیبرالیسم وارد شده، این است که این مکتب فکری امر سیاسی را نفی کرده، اما نتوانسته آن را از عرصه جهانی محو کند، بلکه صرفاً آن را پنهان ساخته است. اندیشه لیبرالیسم بر این باور بود که رقابت اقتصادی میتواند جایگزین دشمنیِ سیاسی، خشونت و جنگ شود. فرض اصلی این دیدگاه این بود که اگر انرژیای که در جنگ و حذف فیزیکی رقبا صرف میشود، در تجارت و تولید ثروت به کار گرفته شود، نهتنها از جنگ و خونریزی جلوگیری خواهد شد، بلکه نهایتاً عموم مردم نیز از این رقابت اقتصادی بهره خواهند برد.
اما تجربه تاریخی، بهویژه از دهههای پایانی قرن بیستم تاکنون، نشان داده است که در اولویت قرار دادن فرد و حقوق فردی به جای نژاد، جنسیت، فرهنگ و مذهب، نتوانسته تعارضات میان گروههای هویتی مختلف را حل کند. برابری قانونی مبتنی بر حقوق فردی، لزوماً به معنای رفع نابرابریهای واقعی نبوده است. تصور خوشبینانهی جایگزینی اقتصاد به جای سیاست، نهتنها تنشهای سیاسی درون جوامع مختلف را کاهش نداده، بلکه شاهد افزایش جدال میان هویتهای مختلف در جوامع لیبرال دموکرات هستیم.
در عرصه روابط بینالملل نیز، لیبرالیسم که منادی همکاری، تجارت آزاد، نهادهای بینالمللی و صلح پایدار بوده، در برخی موارد نتوانسته منازعات را کاهش دهد. لیبرالدموکراسیهای غربی، جایی که به نفعشان بوده، امر سیاسی را در قالب حمایت از برخی کشورها، تحریم گروهی دیگر، توسعه امپریالیستی و حتی جنگهای مداخلهجویانه به پیش بردهاند. هرچند روابط اقتصادی و تجارت آزاد میان کشورهای غربی در برقراری صلح میان آنها مؤثر بوده است، اما تحریمهای اقتصادی علیه برخی کشورها، موجب رشد نیروهای تندرو و تقویت گفتمانهای ضدلیبرالی در این جوامع شده است.
مشکلات اجتماعی و سیاسی، از جمله افزایش قدرت راست افراطی در جوامع غربی، رشد هویتطلبیهای قومی، مذهبی و فرهنگی، و تشدید درگیریهای منطقهای، نشان دادهاند که رقابت اقتصادی نتوانسته جای سیاست را بگیرد. نتیجه این شده که امر سیاسی به شکلی شدیدتر در جوامع غربی سربرآورده است و فضای سیاسی این کشورها بیشازپیش دوقطبی شده است. بسیاری از شهروندان جوامع لیبرال دموکراتیک، بهویژه طبقات کارگر و کمدرآمد، احساس میکنند که در ساختار کنونی اقتصاد جهانیسازیشده، بیش از پیش به حاشیه رانده شدهاند. این نارضایتی به ظهور یا رشد جریانهای پوپولیستی، فاشیستی، ملیگرایانه و محافظهکار انجامیده و موجب افزایش بیثباتی سیاسی در لیبرال دموکراسیهای غربی شده است.
در کنار این مشکل پایهای، سیاستمداران لیبرالدموکرات در دهههای اخیر با اتخاذ سیاستهای کوتاهمدت برای پیروزی در انتخابات، بیشازپیش سیاستگذاری پایدار را به حاشیه بردهاند. بسیاری از تصمیمات نه بر اساس منافع استراتژیک، بلکه صرفاً در پاسخ به فشارهای کوتاهمدت افکار عمومی اتخاذ شده است. اما تجربه نشان داده که این نوع سیاستگذاری، نهتنها مشکلات را حل نکرده، بلکه بحرانها را عمیقتر ساخته است.
دو نمونه بارز این وضعیت، مسئله فلسطین و بحران پناهندگان هستند. سیاستهای کشورهای اروپایی در قبال فلسطین، عمدتاً بر حمایت از اسرائیل و ارائه کمکهای بشردوستانه به فلسطینیان متمرکز بوده است. اما این رویکرد، بهجای ارائه راهحلی پایدار، به تداوم درگیری و بیثباتی در منطقه انجامیده است. بحران پناهندگان نیز نمونهای دیگر از این ناکارآمدی است. واکنشهای کشورهای اروپایی در برابر موجهای مهاجرتی، فاقد استراتژی بلندمدت بوده است. آنها از یک سو تلاش کردهاند ورود پناهندگان و مهاجران را محدود کنند، اما از سوی دیگر، با مداخلات نظامی و براندازی حکومتهای آنسوی دریای مدیترانه مانند لیبی و عراق، زمینهساز بیثباتی شدهاند. این نوسانات در سیاستهای مهاجرتی، نهتنها مانع حل پایدار این معضل شده، بلکه موجب رشد احساسات ضد مهاجر و قدرتگیری احزاب راست افراطی در اروپا شده است.
در این میان، به موازات روند بیتوجهی به امر سیاسی، سیاستورزی نیز بیشازپیش به عرصهای نمایشی تبدیل شده است. گسترش فضای مجازی و رسانههای تصویری، سیاستمداران را بیش از آنکه به تدوین استراتژیهای کلان ترغیب کند، به دنبال جلب نظر عمومی و مدیریت افکار عمومی کشانده است. در چنین فضایی، احزاب و جریانهای سیاسی، بهجای بسیج مردم حول برنامهها و ایدههای مشخص، خود به دنبالهرو نظرسنجیها و جریانهای رسانهای تبدیل شدهاند.
در مقابل این وضعیت، ترامپ بهعنوان سیاستمداری متفاوت در عرصه جهانی ظاهر شد. برخلاف سیاستمداران اروپایی که بر دیپلماسی محتاطانه و تعاملات چندجانبه تأکید داشتند، ترامپ هم در دور قبل و هم در این دوره از ریاستجمهوری خود دوره تلاش کرده است، سیاستی عملگرایانه و قاطعتر در پیش گیرد و زبانی صریحتر را جایگزین نزاکت سیاسی مرسوم کند.
لیبرالیسم، که روزگاری وعده داده بود سیاست را به امر اقتصادی تقلیل دهد، امروز شاهد بازگشت امر سیاسی در شکلی رادیکال و بیثبات است. ظهور احزاب پوپولیستی، افزایش تنشهای بینالمللی، فضای دوقطبی در جوامع لیبرال و رشد قطبهای اقتصادی ضدلیبرال مانند چین، همگی نشانههایی از این تغییر هستند.
■ جناب فرخنده! با درود. امیدوارم حمل بر بیادبی نشود اما اجازه دهید صراحتا بگویم که نوشته شما در مورد لیبرال دموکراسی موثق نیست و ایراد زیادی دارد. پیشنهاد میکنم مطالب خود را از ماخذ دست اول در مورد لیبرال دموکراسی بگیرید. دو کتاب مهم “لیبرال دموکراسی” و “یک تئوری از عدالت” نوشته جان رالز (John Rawls) استاد فقید دانشگاه هاروارد که بسیاری او را مهمترین فیلسوف سیاسی نیمه قرن بیستم تا کنون دانستهاند میتواند روشنگر باشد. همچنین کتابهای پروفسور دال، و یا نوشته او در مورد دموکراسی در دائره المعارف بریتانیکا و نیز کتابهای مهم ایان شپیرو از دانشگاه ییل (I. Shapiro, Yale) مانند “مبانی اخلاقی سیاست” و کتاب “وضعیت تئوری دموکراتیک” و نیز کتاب “سیاست علیه سیطره” در میان کتابها و مقالات قابل توجه در این زمینه هستند.
در ضمن فراموش نکنیم که ا. کانت فیلسوف بزرگ آلمانی مقاله معروفی دارد با عنوان “روشنگری چیست؟” که در آنجا استدلال میکند هرگاه تمام کشورهای جهان دموکراسی شوند دیگر جنگی در جهان اتفاق نخواهد افتاد و صلح دائمی بوجود میآید.
در مورد منازعات اسرائیل و فلسطین و اعراب داستان تاریخی مفصلی است و وضعیت فعلی را نمیتوان صرفا به عهده دنیای غرب و دموکراسیها گذاشت که البته طبق تعریف و گزارشهای سالانه خانه آزادی (Freedom House) اصولا بسیاری از کشورهای غربی از دموکراسی کامل برخوردار نیستند (از جمله آمریکا، اسرائیل حتی فرانسه). نیز فراموش نشود که مسئولیت دولتهای عربی و اسلامی از جمله ج. ا. ا. و نیز رهبران فلسطینی در پیدایش وضعیت نابسامان و فاجعه بار کنونی غزه کمتر از مسیولیت آمریکا و اسرائیل و .. نیست و هیچ کدام از این رژیم های سیاسی دموکراتیک نیستند. بنابراین وضعیت ناگوار فلسطینیها را به عهده لیبرال دموکراسی گذاشتن صحیح نیست هر چند اکثر احزاب و تشکل های چپ (وابسته و یا متمایل به روسیه و چین) و نیز جریانها و فعالان سیاسی طرفدار ج. ا. مایلند اینطور وانمود کنند.
خسرو
■ فرخنده گرامی، لیبرالیسم در دو زمینه سیاسی و اقتصادی معطوف به دو گونه فعالیتهای مختلف انسان میشود. لیبرالیسم سیاسی بر آزادیهای فردی، حقوق بشر و دموکراسی تمرکز دارد. هدف آن ایجاد یک دولت محدود و حفظ حقوق شهروندان است. در مقابل، لیبرالیسم اقتصادی بر بازار آزاد، رقابت و مالکیت خصوصی تأکید میکند و به دنبال کاهش مداخلات دولت در اقتصاد است. در واقع گزاره ابتدایی نقل شده از طرف شما که لیبرالیسم امر سیاسی را منتفی میشمارد، بکلی نادرست است. لیبرالیسم سیاسی که بخشی از دیدگاه لیبرالیسم است، معطوف به زندگی سیاسی انسانها ست و نه زندگی اقتصادی آنان.
با درود، فرهاد
■ خسرو عزیز، ممنون از توجه شما و کتابهایی که معرفی کردهاید. بسیاری از اندیشمندان که بخشی از آنها خود از طرفداران لیبرالیسم هستند با دیدن دو جنگهای جهان ویرانگر در نیمه اول قرن بیستم و دیگر مشکلاتی که در درون کشورهای لیبرال دموکراتیک غربی به دنبال توضیح محقق نشدن وعدههای اولیه لیبرالیسم بودند. پاسخها گوناگونی از سوی برخی از اندیشمندان برجسته لیبرال به چرایی این جنگها و ناکامیهای لیبرالیسم در قرن بیستم داده شده است. «جان رالز» و «توماس نیگل» کم توجهی به مسئله عدالت را علت میدانند. لیبرالهای کلاسیک و از جمله «فون میزس» و «هایک» علت را فراموش کردن اصول لیبرالیسم کلاسیک میدانند و راهحل را در بازگشت به آن اصول اولیه لیبرالیسم میدانند. برخی دیگر مانند «مارتا نوسبام» و «آمارتیاسن» علت را در کمتوجهی به توسعه انسانی میدانند.
گروهی دیگر از اندیشمندان حوزه فلسفه، اقتصاد و بویژه سیاست علت را در نادیده گرفته شدن مفهوم امر سیاسی در لیبرالیسم کلاسیک میدانند. «لئو اشتراوس» در مقاله مهمی که در پاسخ به نقد کتاب «امر سیاسی» کارل اشمیت به لیبرالیسم نوشته، میگوید نقطه ضعف بزرگ لیبرالیسم کلاسیک نادیده انگاشتن امر سیاسی است. اشتراوس در مقالهاش بنام «ملاحظاتی در باب مفهوم امر سیاسی» مینویسد: «لیبرالیسم امر سیاسی را نفی کرد، با این حال لیبرالیسم امر سیاسی را از پهنه زمین محو نکرده، بلکه تنها آن را پنهان ساخته است. لیبرالیسم با بهکار گیری گفتمانی ضدسیاسی خود منجر به سیاست میشود.»
درمورد مسئولیت و شراکت لیبرال دموکراسی در جنایات اسرائیل نیز ماجرا روشنتر از آن است که لازم به توضیح باشد. به گمان من شما از گفته فیلسوف اخلاق مدرن «کانت» به شکلی سوءاستفاده کردهاید تا جنگ اسرائیل علیه فلسطینیها را توجیه کنید. درست است که اگر همه دنیا دموکراسی شود جنگ تمام میشود، اما کانت در اینجا به واقعیت تلخ موجود در روابط بینالملل اشاره میکند، نه اینکه جنگ را پدیدهای معمولی و پذیرفتنی جلوه دهد.
انگلیس، فرانسه و آلمان به ترتیب با کمک به تاسیس اسرائیل و حمایت عملی و علنی ۸۰ ساله از اقدامات این کشور در اشغال تدریجی خاک فلسطین بر خلاف موازین حقوق بینالملل و برخلاف قطعنامههای سازمان ملل در مسئله فلسطین و اسرائیل مسئول هستند. از کشورهایی که مسئولیت بیشتر در ایجاد معضل اشغالگری داشتهاند طبیعی است که بیشتر، حتی بیشتر و پیشتر از امریکا انتظار میرفت تا این زخم چرکین خاورمیانه درمان کنند و برای این بیعدالتی آشکار در شکل اشغال سرزمین و آوره سازی ساکنان آن مدتها پیش راهحلی پیدا میکردند.
حداقل از ۱۹۶۷ به بعد به جای حمایت در حرف از فلسطینیها و حمایت در عمل از اسرائیل نمیگذاشتند این امر مهم و این ظلم آشکار که منشأی برای رشد نیروهای افراطی فلسطینی و یکی از منابع تعزیه کننده تروریسم اسلامی بوده است، به درازا کشد. نباید میگذاستند پدر بزرگ آواره و پدر و نوه در اردوگاهها و در آوارگی و تحقیر دائمی زندگی کنند و بزرگ شوند تا نهایتا کار به حمله و کشتار ۷ اکتبر و ادامه جنایت پشت جنایت بکشد.
با احترام/ حمید فرخنده
■ فرهاد عزیز، به گمان من شما به مفهوم موسع «نادیده گرفتن امر سیاسی» که بسیاری از منتقدان برجسته، چه لیبرال و چه غیرلیبرال، مطرح کردهاند، عنایت نکردهاید. واضح است که منظور آنها آزادی انتخابات یا مبارزات حزبی و جابجایی قدرت از طریق صندوق رای و نهایتا پیروزی یک حزب یا بلوک سیاسی سبز-سرخ یا آبی-سبز نیست. منظور فلسفه اخلاقی و سیاسی اقتصاد لیبرال برای حل جنگها و دشمنیهای سیاسی داخل داخل مرزهای دولت-ملتهاست. دوقطبیهای تولید شده و نفرتهای انباشته شده و بازگشت فاشیسم دشمنیِ نیروهای سیاسی است نه رقابت صرف آنها. قرار نبوده یکی قرآن آتش بزند و تلاش جامعه لیبرالدموکراسی برای جذب مهاجران در جامعه میزان را بر هم بزند. قرار نبوده یکی دیگر هم بیاید فردی که قرآن آتش زده را بکشد. قرار بر این بوده که این هویتهای متعارض چنان جذب جامعه میشوند و چنان در رقابت سازنده اقتصادی دشمنیها را فراموش میکنند که دیگر نیازی به ابراز و اثبات هویتهای مختلف نیست. همانطور که در جامعه آرمانی مارکس قرار بود سیاست بهمثابه روبنا حذف شودو اقتصاد به مثابه زیربنا زندگی سعادتمند و عادلانه برای انسانها بیافریند، لیبرالیسمی که نقطه مقابل سوسیالیسم است نیز به نوع دیگری میخواسته انسان را با اقتصاد به عنوان محور اصلی زندگی اجتماعی چنان سرگرم کند که سیاست فعال مایشاء در جامعه نشود. اما الان سیاست، برعکس به شکل پر رنگ شدن هویتها و خصومتها به لیبرال دموکراسیها بازگشته است. اصولا لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی دو رویه یک مکتب سیاسی هستند و نمیتوان آنها را به شکل پدیدههای مستقل دید.
با احترام/ حمید فرخنده
■ جناب خسرو، ضمن ارج و احترام به استادانی که اشاره کردید. مگر غیر از این است همه نظرات آخر سر امتحان خود را در زمین بازی خود را نشان میدهند. برای من و میلیون انسان این سوال پیش میآید مشکل و ایراد کار دولتهای لیبرال دمکراسیهای غربی چیست که از درون آن پدیده ترامپ سر بر آورده است؟ میدانم فاکتورهای متعدد در این موضوع دخیل هستند، اما سوال حمید این است سهم مدیریت سیاسی دولتهای لیبرال دمکراسی در به وجود آوردن وضعیت کنونی تا چه حد است؟
دور اول که ترامپ سر کار آمد و راستهای افراطی در اروپا در حال گسترش بودند من همین سوال جناب فرخنده را از استاد کاظم علمداری پرسیدم. جناب خسرو اگر عنایت فرمائید متوجه می شوید، این سوال یکی دو نفر نیست. من فکر میکنم جواب و نوشته کوتاه شما روشن به سوال جناب فرخنده نیست. در ضمن حرف سما درست است «مسئولیت دولتهای عرب و جمهوری اسلامی و رهبران فلسطین در پیدایش وضعیت غزه را نمیتوان نادیده گرفت اما به رفتارهای چندشآور و غیرانسانی رهبران و دولتهای غربی که مدعی کشورهای لیبرال دمکراسی هستند چه میتوان گفت. صرف اینکه مارکس و یا آن استاد چه نوشته است مشکل را حل نمیکند.
اتابک فتحالله زاده
| ||||||||
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2025 | editor@iran-emrooz.net
|