پنجشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۳ -
Thursday 27 February 2025
|
ايران امروز |
این روزها میزان استفاده از واژه منحوسه “نژاد” بالا رفته است. اینکه همین دیروز، در دو مطلب، در سایت ایران امروز، از این واژه منحوسه استفاده میشود، نمونهای از افزایش در استفاده از آن است. دو مطلبی که در آن از این واژه منحوسه استفاده میشود، یکی «از سلطنتطلبی تا پادشاهی پارلمانی» به قلم “ب. بینیاز (داریوش)” و دیگری نوشته “زند شکیبی” و ترجمه “علیمحمد طباطبایی” است. اما در رسانههای اجتماعی (Social media) استفاده از این واژه منحوسه، با یا بدون ترکیب با واژه “آریایی” به فراوانی دیده میشود. علتش را هم باید اقبال عمومی به انواع مختلف “پادشاهی / سلطنت / پهلویسم” دانست.
یک پیامد اقبال عمومی این است که افراد بامطالعه در گروه طرفداران “پادشاهی / سلطنت / پهلویسم” در حال تئوریزه کردن اندیشههای خود و تهیه خوراک فکری برای دیگر طرفداران “پادشاهی / سلطنت / پهلویسم” هستند. شاید بعضی از این افراد، ناخواسته، در دام ترمینولوژیهای نادقیق بیافتند.
متاسفانه تعریف مشخصی برای واژه منحوسه “نژاد” ارائه نمیشود. حتی کسی مسئولیت این واژه را به عهده نمیگیرد. به عنوان مثال آقای بینیاز ، در مقاله خود مسئولیت استفاده از این واژه را به گردن بیولوژیستها میاندازد و مینویسد “نژاد یک مفهوم بیولوژیک” است. در عکسالعمل به بینیاز من از او مدرک و سند (مقاله یا کتاب) خواستم و او مرا به یک برنامه تلویزیونی که در رده “علم برای عموم” (popular science) است، ارجاع داد. همانطوریکه توضیح خواهم داد، در تردید هستم که تهیهکنندگان و مجریان برنامههای “علم برای عموم” از سوءتفاهم مبری باشند. علاوه بر آن، پریدن از روی “جزئیات خستهکننده یا پیچیده” در چنین برنامههایی مجال سوءتفاهمهای زیادی فراهم میکنند.
”نژاد” چیست؟
این موضوع چیزی نیست که با یک بار توضیح برای همه جا بیافتد. زیرا هر کدام از ما در طول روز در معرض اطلاعات گمراه کننده درباره این موضوع هستیم و سیل سوءتفاهمها ما را به راحتی با خود خواهد برد. من در اینجا سعی میکنم که یک توضیح پیچیده علمی را برای افراد غیرکارشناس بازگشایی کنم. امیدم به آن است که خوانندگان این سایت، بعد از خواندن این نوشته کوتاه، حداقل تا مدتی، از واژه منحوسه “نژاد” استفاده نکنند.
“نژاد” واژهایست که در انسان معادل واژههایی اروپایی مانند (race)، (razza)، (ras) و امثال اینهاست. در مورد جانوران و گیاهان و دیگر موجودات، واژههایی مانند (breed) یا (strain) هم به کار میرود. در ابتدا (مثلا در قرن ۱۶ میلادی) این واژه به معنی “دودمان مشترک” (common ancestry) بوده است[۱]. این تعریف، هیچ مبنای “علمی” ندارد و چگونگی تشخیص و یا اندازهگیری آن معلوم نیست. در آن زمان، “نژاد” تنها یک واژه روزمره/محاورهای بوده است. زیستشناسان (بیولوژیستها) هم همانند شیمیستها یا فیزیکدانان یا فیلسوفان یا جامعهشناسان یا روانشناسان یا اقتصاددانان، یا کارشناسانِ هر علم دیگری، از این واژه به طور غیرتخصصی استفاده میکردند. اما هیچ تعریف خاص بیولوژیک یا ژنتیکی از آن نداشتند.
پدیدهی بیتعریفیِ واژه “نژاد” تا میانه قرن ۱۹ میلادی و انتشار تئوریهای فرگشتی داروین ادامه داشت. داروین در بیان تئوریهای خود از فنواژه تبار مشترک (common descent) استفاده کرد که در مفهوم جدا شدن یک یا چند گونه (species) جدید از یک گونه قدیمی بود. اما او و دیگر زیستشناسان تعریفی خاص از گونه داشتند و آن این بود که آمیزش جنسی بین دو گونه مجزا به تولید نوزاد بارور منجر نمیشود. مثل اینکه آمیزش انسان با بز یا شامپانزه به تولید نوزاد بارور منجر نمیشود. یا آمیزش اسب و الاغ به تولید قاطر میانجامد که بارور نیست. بنابراین از آنجایی که تمام جمعیتهای انسانی قادر به تولید نوزاد بارور با یکدیگر هستند، تمام آنها از یک گونه قلمداد میشوند.
بههرجهت پس از داروین و پس از (باز)کشف مکانیسمهای توارثی مندل (Mendel) در سال ۱۹۰۰، تصور عمومی، در میان همه کارشناسان همه رشتههای آکادمیک، بر آن بود که شباهتهای “درون جمعیتی” در انسان، “لابد”، “باید” ژنتیکی باشند، و اختلافهای “بین جمعیتی” در انسان هم نشانهای از جدایی ژنتیکی آنهاست. هیچ تعریف کمّی و قابل اندازهگیری هم برای این تصور عمومی وجود نداشت. به بیان دیگر، نوعی بدفهمی و خیالپردازی را در واژه “نژاد” وارد کردند.
برای فهم تفاوت “درون جمعیت” و “بین جمعیت” حداقلی از فهم روش آماری “آنالیز وایانس” (analysis of variance) ضروری است. امیدوارم دو شکل زیر به درک موضوع کمک کند. اگر این تصور عمومی درست میبود، نمایش پراکنش ژنتیکی (genetic variance) به صورت زیر درمیآمد:
دقت کنید که در نمودار بالا، تمام پراکنش ژنتیکی یک گونه، مثلا تمام گونه انسان، استاندارد شده است. میزان پراکنش “درون جمعیتی”، یا به اصطلاح “نژاد”، با رنگ آبی روشن نشان داده شده است. قسمتهای نشان داده شده با رنگ آبی تیره، نشان از پراکنش “بین جمعیتی” است. در نتیجه اگر تصور عمومی ذکر شده در بالا درست میبود، یک گروه “نژادی” باید پراکنش ژنتیکی پایینی داشته باشند (افراد آن شباهت بیشتری به یکدیگر داشته باشند)، و تفاوت هر “نژاد” با “نژاد”های دیگر زیاد باشد.
در سال ۱۹۶۶ دو دانشمند (Hubby & Lewontin [3]) [۲] در دو مقاله، و با استفاده از روشی جدید به نام “ژل الکتروفورز دو بعدی (Two-dimentional gel electrophoresis)، جمعیتهای مختلف مگس سرکه را با هم مقایسه کردند. نتیجهی شگفتانگیزی که آنها بدست آوردند این بود که میزان پراکنش ژنتیکی “درون جمعیت”ها، بسیار بیش از میزان پراکنش ژنتیکی “بین جمعیت”ها است. نتایج پژوهشهای این دو دانشمند در سال ۱۹۶۶ را میتوان به صورت زیر نشان داد.
در نمودار بالا، مثل نمودار قبل، میزان پراکنش “درون جمعیتی”، یا به اصطلاح “نژاد”، با رنگ آبی روشن نشان داده شده است. قسمتهای نشان داد شده با رنگ آبی تیره، نشان از پراکنش “بین جمعیتی” است. در نتیجه، همانگونه که میبینید، بر خلاف تصور عمومی گروههای “نژادی” پراکنش ژنتیکی بسیار بالایی دارند، و تفاوت بین هر “نژاد” با “نژاد”های دیگر بسیار کم است.
دو مقاله نوشته شده توسط (Lewontin & Hubby) چنان اثر سریع و عمیقی داشت که از همان سال کسانی که به طور مستقیم با فرگشت و ژنتیک کار میکنند، دیگر مفهوم “نژاد” را به عنوال یک اصطلاح فرگشتی یا ژنتیکی یا بیولوژیک به رسمیت نمیشناسند. در همان سال ۱۹۶۶ تعریف “نژاد” در بین کسانی که با ژنتیک دامی کار میکنند به تعریف زیر عوض شد:
یک جمعیت از دامها را میتوان به یکی از سه شرط زیر یک “نژاد” نامید:
۱- دامدارانی که با آن جمعیت کار میکنند آن را یک نژاد بدانند؛
۲- کارشناسان دانشگاهی که با آن جمعیت کار میکنند آن را یک نژاد بدانند؛
۳- مسئولان دولتی آن جمعیت را یک نژاد بدانند.
از سه تعریف بالا دیده میشود که هیچ چیزی بیولوژیک در باره “نژاد” وجود ندارد. اگر در گذشته بر مبنای تصورات اشتباه کسی فکر میکرد واژه “نژاد” تعریف بیولوژیک دارد، پس از سال ۱۹۶۶ میلادی، هیچ دلیلی برای ادامه استفاده از واژه منحوسه “نژاد” وجود ندارد. حال، اگر کسی مجبور باشد که تعریفی از “نژاد” بدهد، بهترین تعریف این است: “نژاد، یک ساختار ذهنی است!”
نفی مفهوم بیولوژیکی “نژاد” در انسان
یک سوال مهم این است که آیا نتایج به دست آمده توسط (Lewontin & Hubby) در جای دیگری هم تایید شده است؟ آیا در موش و خرگوش و درازگوش هم همین پدیده وجود دارد؟ آیا بیشترین میزان پراکنش ژنتیکی در انسان، “درون جمعیتی/نژادی” یا “بین جمعیتی/نژادی” است؟ پاسخ این است که در هر پژوهشی که در هر جانور یا گیاهی صورت گرفته نتایج به دست آمده توسط (Lewontin & Hubby) تایید شده است.
مقالهای که من در اینجا به آن استناد میکنم [۴] آخرین پژوهش در این زمینه نیست، اما تعدادی از گویاترین تصاویر، با ارزش بالای پداگوژیک، را در خود دارد. مطابق نتایج این پژوهش از ۳۰۰۰ میلیون واحد ژنتیکی (unit of DNA structure or “Single Nucleotide Polymorphism (SNP)”) که در ژنوم ما وجود دارد، فقط ۴.۱ تا ۵.۰ میلیون از آنها با ژنوم مرجع تفاوت دارد، و این یعنی شانزده صدم درصد (۰.۱۶%). به عبارت دیگر میزان شباهت بین انسانها ۹۹.۸۴٪ است!!! از بین همین ۳۰۰۰ میلیون واحد ژنتیکی، هر فرد فقط دارای ۲۱۰۰ تا ۲۵۰۰ تغییر ساختاری است. به نمودار زیر از همین مقاله توجه کنید.
در نمودار بالا دایرههای چندرنگ (pie charts) نمایانگر واریانتهای ژنتیکی (SNP) بین جمعیتها هستند (همان تفاوتهایی که در حد ۴.۱ تا ۵.۰ میلیون (SNP) یا ۰.۱۶٪ هستند).
رنگ خاکستری تیره: درصد واریانتهای ژنتیکی که در تمام قارهها وجود دارند.
رنگ خاکستری روشن: درصد واریانتهای ژنتیکی که حداقل در دو قاره وجود دارند.
رنگ زرد (یا رنگی که بعد از خاکستری روشن میآید): درصد واریانتهای ژنتیکی که در یک قاره وجود دارند.
رنگهای دیگر: درصد واریانتهای ژنتیکی که در یک جمعیت وجود دارند.
پژوهشهای جدیدتر، افراد بیشتری را در بر میگیرند. عددها و درصدها، به مقدار کمی، از این پژوهش به پژوهش دیگر، تفاوتهایی را نشان میدهند، اما تصویر کلی و عمومی همان است که در سال ۱۹۶۶ در مگس سرکه مشاهده شده است. همانطوریکه میبینید تطابقی بین آن چه که در تصور عمومی “نژاد” خوانده میشود، و شواهد علمی وجود ندارد. “نژاد” پایه بیولوژیک/ژنتیکی ندارد.
آن چه که در برنامههای تلویزیونی “علم برای عموم” (popular science) نشان میدهند از روی “جزئیات خستهکننده یا پیچیده” میپرند. بیننده معمولی چیزی در باره مفاهیم آماری به کار رفته نمیداند و از پیشفرضهای پسزمینهای (underlying assumptions) آنالیزهای آماری اطلاع ندارد. بیننده معمولی از کیفیت دادهها خبری ندارد، محدودیت روشها را درک نمیکند. بیننده همچنین سادهسازیهایی را که ممکن است به سوءتفاهم بیانجامند، نمیبیند.
یک نکته فرعی این است که در چنین برنامههایی ادعاهای زیادی میشود، مثلا این که با آزمایش DNA هر فرد میتوان به دانش زیادی دست یافت و چیزهای زیادی درباره او فهمید. اما از میزان خطای محاسبات چیزی نمیگویند. میزان دستیافتهای واقعی هنوز بسیار بسیار کمتر از ادعاهاست.
نتیجهگیری
توصیه من به فعالان اندیشه و سیاست این است که از به کار بردن واژه منحوسه “نژاد” پرهیز کنند و در ذهن داشته باشند که “نژاد، یک ساختار ذهنی است!” و هیچ واقعیتی در بیولوژی ندارد.
حسین جرجانی
https://hosseinjorjani.com/
.(JavaScript must be enabled to view this email address)
——————————————-
پانویسها:
[۱] برای توضیح بیشتر درباره معنای اولیهی واژهی (race) نگاه کنید به:
https://www.etymonline.com/search?q=race
[۲] Hubby, J. L., & Lewontin, R. C. (1966). A Molecular Approach to the Study of Genic Heterozygosity in Natural Populations. I. the Number of Alleles at Different Loci in Drosophila Pseudoobscura. Genetics, 54(2), 577–594. https://doi.org/10.1093/genetics/54.2.577
Lewontin, R. C., & Hubby, J. L. (1966). A Molecular Approach to the Study of Genic Heterozygosity in Natural Populations. Ii. Amount of Variation and Degree of Heterozygosity in Natural Populations of Drosophila Pseudoobscura. Genetics, 54(2), 595–609. https://doi.org/10.1093/genetics/54.2.595.
[۳] نام ریچارد لیوانتین (Richard Lewontin) را به خاطر بسپارید. او یکی از پیگیرترین ژنتیکدانانی است که در مقابل سوءتفاهمها و سوءاستفادههای راست افراطی و “نژادپرست” از فرگشت و ژنتیک، توضیحات روشنگر عرضه کرده است.
[۴] The 1000 Genomes Project Consortium, Corresponding authors, Auton, A., Abecasis, G. R., Steering committee, Altshuler, D. M., Durbin, R. M., Abecasis, G. R., Bentley, D. R., Chakravarti, A., Clark, A. G., Donnelly, P., Eichler, E. E., Flicek, P., Gabriel, S. B., Gibbs, R. A., Green, E. D., Hurles, M. E., Knoppers, B. M., … Abecasis, G. R. (2015). A global reference for human genetic variation. Nature, 526(7571), 68–74. https://doi.org/10.1038/nature15393
■ جرجانی گرامی، با سپاس فراوان که زحمت کشیدید و این مقاله بسیار خوب را منتشر کردید. من اصلاً نگفتم که نژاد وجود و از منظر بیولوژی همانگونه که نوشتم نه نژاد آریایی وجود و نه نژاد دیگری. احتمالاً جمله من باید خیلی الکن بوده باشد که چنین چیزی از حرف من برداشته شده است. جمله من این بود: «نخستین کسی که تخم لقِ «آریایی به مثابه نژاد» را در دهان عامهپسندان گذاشت یک سیاستمدار خاورشناس فرانسوی به نام جوزف آرتور دو گوبینو (Joseph Arthur de Gobineau /1816-1882) بود. نازیهای آلمان بر اساس نوشتههای این فرد، نظریه نژادی خود را استوار ساختند. امروز برای هر کس که اندکی با این موضوع آشناست میداند اساساً چیزی به نام نژاد آریایی [یا کلاً نژاد] وجود ندارد. نژاد یک مفهوم بیولوژیک است. ما در جهان فقط یک نژاد داریم و آن هم «انسان» است. هیچ انسانِ ناب نژادی در جهان وجود ندارد (حتا در میان منزویترین قبایل در آفریقا و آمریکای لاتین). براستی تبار «من» در طی ۲۰ نسل گذشته چند نفر بوده است؟ نزدیک یک میلیون و پنجاه نفر! (۲ به توان n [تعداد نسلها]) یعنی ۱۰۴۸۵۷۶ انسان با هم زاد و ولد کردند تا «منِ» کنونی هستی یافتم؛ و این شمار بسیار بزرگ از تبارِ «من»، آمیزهای است از هزاران انسان متنوع که ما نمیشناسیم.» وقتی می نویسم که «بیولوژیک» است یعنی کسی که می خواهد نژاد را به اثبات برساند باید این را از نظر بیولوژیکی (ژنتیکی) اثبات کند.
با این وجود، اگر برای شما و دیگر خوانندگان چنین برداشتی بوجود آمد، پوزش میخواهم.
شاد و تندرست باشید / بینیاز
■ جرجانی گرامی، سپاسگزارم از اشتراک بینش علمی شما، مبحثی که اگر چه تخصص آکادمیک در آن ندارم اما همواره علاقه مند بودم و نظرات جدید را دنبال میکنم. یک نکته (یا سوال) در مورد بالا:
اگر هیچگاه و در هیچ جامعه انسانی وزن و مفهوم اجتماعی برای “نژاد” قائل نمیشدند و هرگز کسی “نژاد” را منشا یا سبب برتری قومی بر قوم دیگر فرض نمیکرد شما نیز از واژه “منحوس” در توصیف آن استفاده نمیکردید، و نهایتا آن را نادرست میپنداشتید. البته من نیز با وجود آگاهی محدودم همیشه واقف بر این واقعیت علمی بوده ام که پس از “گونه” “species” تقسیم بندی بیولوژیک دیگری وجود ندارد و چنین فرضی بدون مبنای علمی است، اما باور کردهام که نشان دادن وسواس در توضیح صحیح این مطلب در تمامی بحثهای اجتماعی، محاورهای ، علمی کاری بس دشوار است و بعضا فاصله گرفتن از اهداف گفتگو. در تصور اکثریت قریب به اتفاق مردم “نژاد” تمایزات قابل رویت فیزیکی میان اقوام بشری است و مفهوم بیولوژیکی دارد، و غلط تر آنکه این تمایزات اغلب به “رنگ” منحصر میشود؟ برای مثال توضیح اینکه تمایزات ژنتیکی بین جمعیتهای قاره آفریقا به عنوان “گهواره انسان” بسیار بیشتر از جمعیتهای شرق و جنوب آفریقا با دیگر نقاط جهان است، پس ساکنان آفریقا را “نژاد” واحد خواندن و مثلا متفاوت با “نژاد” اروپایی تا چه اندازه غلط اگر نگوییم متضاد واقعیت است. پذیرش دیگران که “نژاد” دارای مفهومی گمراه کننده است و “تقسیم نژادی” غیر علمی است کار مشکلی است، بالاجبارو اکثرا براین اصل توافق میشود که توانایی “درک و شناخت Cognitive” در همه انسانها کاملا بیارتباط با منشا قومی “نژادی” است. با این حال به توصیه شما سعی بیشتر میکنم تا از این واژه و مفهوم گمراه کننده آن دوری کنم.
موفق باشید، پیروز.
■ نکته مهمتر این است که پرداختن جاهلانه به علم و تاریخ، بهویژه زمانی که انگیزههای سیاسی در پس آن نهفته است، موجب رواج ایدئولوژیهای نژادپرستانه میشود. مکاتب مروج این باورها، طرفداران زیادی پیدا میکنند، چرا که ایدههایشان بهعنوان توجیهی برای برتریجویی و سلطهطلبی به کار گرفته میشود.
کسی که قصد دارد برتری خود را بر یک کشور، ملت، یا گروه زبانی همسایه اثبات کند، ناگزیر به بحثهای بیپایان تاریخی یا استدلالهای جاهلانه بیولوژیکی متوسل میشود. چنین فردی برای توجیه استعمار اروپاییان، این استدلال را مطرح میکند که تنازع بقای انسانی همواره در جریان بوده و اگر اروپا سایر مناطق جهان از جمله آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین را مستعمره نکند، یا دست به نسلکشی یهودیان و افراد کمتوان جسمی و ذهنی نزند، خودِ اروپا — بهعنوان «نژاد آریایی» — محکوم به «اختلاط با نژادهای پستتر» و در نهایت، نابودی خواهد شد.
تاریخ نیز ابزاری مشابه برای توجیه نابودی زبانها و فرهنگهای تحت سلطه در چارچوب «دولت-ملت»ها شده است.
در حقیقت، این «سود» حاصل از پرداخت جاهلانه به تاریخ و زیستشناسی انسانی است که موجب گسترش انواع باورهای افراطی و نژادپرستانه شده است. برای مثال، در ایران، اگر مفهوم «باهوشی» به دانش و آگاهی فردی مرتبط باشد، مشکلی ایجاد نمیکند. اما زمانی که بهصورت یک ویژگی ذاتی و مادرزادی در یک گروه نژادی خاص تعریف شود—بیتوجه به تحصیل، محیط و تفاوتهای فردی—میتواند به ادعاهای برتریطلبانه ایرانیان نسبت به همسایگانشان دامن بزند.
همین منطق، در سیاستگذاریهای زبانی نیز دیده میشود: حذف و نابودی زبانهای اقلیتها در ایران مدرن، با خوانشی گزینشی و دلبخواهانه از تاریخ توجیه میشود. گویی تبعیض زبانی و فرهنگی در صد سال اخیر نه یک برنامهریزی هدفمند و نژادپرستانه، بلکه اجرای وصایای نانوشته مردگان از سوی دولتهایی مسلوب الاراده است!
در نهایت، اگر بحثهای مربوط به «نژاد» یا «تاریخ» نتواند مجوزی برای تبعیض زبانی، تحقیر همسایگان، یا سرکوب «غیرخودی» صادر کند، دیگر انگیزهای برای چنگ زدن به این استدلالهای جاهلانه باقی نخواهد ماند.
علیرضا
■ پیروز گرامی، باتشکر از پیام پرمحتوایت. در پیامت نوشته بودی “یک نکته (یا سوال) در مورد بالا”. اما من مطمئن نیستم که نکته (یا سوال) از کجا شروع میشود. با اینحال به دو نکته در پیامت اشاره میکنم.
(۱) همزمان با اینکه انسان از اصطلاح “نژاد” برای خودش استفاده میکرده، همین واژه را برای گیاهان و جانوران هم به کار میبرده و بدون هیچ منع اخلاقی سیاست “خلوص نژادی” را در گیاهان و جانوران اجرا میکرده است. پیامدهای منفی “خلوص نژادی”، و یا ناموفق/پر خرج بودن آنها از دهه آخر قرن ۱۹ تا دهههای میانی قرن بیستم به تدریج شناخته شدند. به نظر من نازیستها در دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ میلادی میباید به عبث بودن تلاشهای “خلوص نژادی” خود آگاهی میداشتند. اما حدس من بر این است که آنها برداشتی در اساس اسپنسری/گالتونی از فرگشت و ژنتیک داشتند و نه برداشتی داروینی/پیرسونی. این لغزش فکری (یا غلتش فکری) حتی در بعضی از ژنتیکدانان آن روزی دیده میشود. به هر جهت در آغاز قرن بیستم آگاهی از پیامدهای منفی پدیدهای که با نام نامناسب فارسی “همخونی” (inbreeding) وجود دارد، از ژنتیک/اصلاح دام و نبات به دیگر شاخههای علوم “نشت” نکرده بود. یک مثال بسیار خوب، و “حوصله سر بر” (از نوع “خواص گوسفند را بنویسید” 🙂) در این زمینه، آن است که در میانه دهه ۱۹۵۰ نشان داده شد که میزان تولید شیر گاوهای با “خلوص نژادی” کمتر از تولید شیر گاوهای ناخالص است. بنابراین، قبل از اینکه کسی بداند که “نژاد” تنها یک “پندار/وهم” است (سال ۱۹۶۶)، منفی بودن اثرات “خلوص نژادی” شناخته شده بودهاند. بنابراین، حتی اگر کسی از این واژه در جوامع انسانی سوء استفاده نمیکرد، این واژه، “منحوسه” بوده است!
(۲) آن چه که در باره “گهواره انسان” میگویی درست است و ساکنان منطقهای که ما در گذشته به آن “حبشه” میگفتیم (البته خودشان هم هنوز به آن جا “حبشه” میگویند) پراکنش ژنتیکی (= واریانس ژنتیکی یا به قول خودت تمایزات ژنتیکی) بیشتری نسبت به مردمان دیگر نقاط جهان (چه آفریقایی و چه دیگر جاها) دارند.
بهرجهت در طول تاریخ، آن چه که امروز به آن تفاوتهای بیولوژیکی/ژنتیکی میگوییم مبنای بسیاری از تبعیضها بودهاند. مثالهای دیگری از این تبعیضها ارتباط دادن “عقل” به جنسیت، و یا هوش به اندازه جمجمه (یا “نژاد”) است. در حالی که علم امروز چنین رابطههایی را به رسمیت نمیشناسد. نه زنان بیعقلتر از مردان هستند و نه آفریقاییتبارانِ کمهوشتر از اروپاییتباران. علم به طور کلی، و بیولوژی به طور خاص، از جبرگرایی (determinism) فاصله گرفتهاند. متاسفانه علیرغم ضربههایی که بشر در طول نیمه اول قرن بیستم میلادی از جزمگرایی بیولوژیک خورده است، هنوز هم احزاب و گروههای فراوانی در دنیا درسهای گذشته را فراموش کردهاند.
علیرضا گرامی، خوب گفتی.
با احترام – حسین جرجانی
■ با سپاس از مقاله بسیار خواندنی جناب جرجانی گرامی، و البته کامنتهای مفیدی که پیرامون برساخت “نژاد” نوشته شده است. نژاد پرستی یک بیماری فکری برخی از روشنفکران ایران است.
زیاد نباید تعجب کرد اگر افرادِ کمتر تحصیل کرده برای توضیح تفاوت قومی و فرهنگی و هرآنچه آموختنی است به برساخت “نژاد” متوسل شوند و قومی را برتر و قوم دیگر را کهتر بخوانند و تحقیر کنند؛ حتا فیلسوفی مانند سیدجواد طباطبایی که بسیاری پیرامون واژۀ من در آوردی “اندیشۀ ایرانشهری” او جمع شدهاند، براساس همین کژاندیشی و بدفهمی، نظریه ساخته است، تا حدی که او بخشی از ایرانیان را “نژادی” کهتر و عامل انحطاط تمدنی ایرانی خوانده است. او مینویسد:
“با برآمدن پادشاهان بویهای و استوار شدن پایه های خرد گرایی که از ویژگیهای سدههای چهارم و آغاز سده پنجم بود، مقدمات تجدید وحدت سیاسی و فرهنگی ایران زمین، در دورۀ اسلامی و با تکیه بر اندیشۀ ایرانشهری آبداده در چالش با فلسفۀ یونانی و دیانت اسلامی فراهم آمده بود.
اما با چیرهگی ترکان، وضعیتی تثبیت شد که تقدیر تاریخی ایران زمین را به مدت هزار سال، یعنی تا آماده شدن مقدمات جنبش مشروطهخواهی رقم زد. دراین دوره هزار ساله، شوکران زوال و انحطاط در همۀ نهادهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران زمین رسوخ کرد. اگرچه هویت ایران زمین، مانند بسیاری از سرزمینهایی که به قلمرو امپراتوری اسلامی پیوسته بودند، یکسره به باد فنا نرفت، اما به هر حال، به تدریج با استوار شدن چیرگی ترکان، آداب و رسوم ایرانی جای خود را به ترکتازی غلامبارگان داد. ترکان همۀ نامردمیها و بیرسمیها را با خود به ایران زمین آوردند و ایرانیان که در فرهنگی از درون متلاشی بالیده بودند، در آمیزش با ترکان و تازیان، نژادی پدید آوردند که به یک اندازه از ایرانی و ترک و تازی بیگانه بود. در چنین وضعیتی که در گسترهی سیاسی و اجتماعی پدید آمده بود، و نیز قشریت و خشک مغزی ترکان که عمق سخت گیری و تعصب دینی آنان، تنها با ژرفای فساد اخلاقی و معنویشان قابل مقایسه بود.”
کتاب “زوال اندیشه سیاسی در ایران”، انتشارات کویر، سال ۱۳۷۳، ص. ۲۸۲.
طباطبایی اضافه میکند: “ترکتازی و غلامبارگی، یگانه آیین ترکان بود، ...” عجیب است که این تعصب خشک “ایران زدگی” سبب شده است که او نه گستره اقوام ایرانی ساکنان ایران زمین را، و نه دوره “طلایی فرهنگ ایرانی/ اسلامی را که در دوره سلطه به اصطلاح “تازیان و ترکان غلامباره” رخ داده بود را ببیند. و پیشرفتهای این دوره را به “اندیشۀ ایرانشهری” که نوشته است “دانش ما از اندیشۀ ایرانشهری بسیار ناچیز است.” بداند. شاید به دلیل نقدهایی که به او شد، در آخرین سالهای عمرش مفهوم خودساخته “اندیشۀ ایرانشهری” را پس گرفت و اعلام کرد منظور او ایرانشهر بود، نه اندیشۀ ایرانشهری. در حالیکه تقریبا در تمام نوشتههایش نظریههای خود را پیرامون همین به اصطلاح اندیشۀ ایرانشهری ساخته است.
افزون بر برآمدن “عصرطلایی فرهنگ ایران” ناشی از ورود فرهنگ و فلسفه یونانی به ایران و ایجاد دارالحمکه بغداد در سدههای دوم تا پنجم هجری، ترکان، به ویژه سلجوقیان، صفویان و افشاریه ایران زمین را از نظر وسعت جغرافیایی نیز بار دیگر حتا فراتر از دوره ساسانیان برگرداندند، بیآنکه رشد و ارتقای فرهنگ ایرانی و زبان فارسی به فراموشی سپرده شود. بسیاری از سرآمدان علم و فلسفه، و فرهنگ و ادب ایران در این دوره میزیستند. نامآورانی چون فارابی، خوارزمی، ابوریحان بیرونی، رودکی ... در نواحی آسیای میانه (ایران زمین) متولد شده و پرورش یافته بودند، و دانشمندان ایرانی آثار خود را به زبان عربی (تازی!) نگاشتند. تعصب ایرانزدگی طباطبایی سبب شده است که این واقعیتها را به درستی نبیند.
با احترام، کاظم علمداری
■ جناب آقای جرجانی عزیز، ضمن تشکر از مقاله ارزشمندتان. در بخش نظرات نوشتهاید که آفریقاییها هوش کمتری نسبت به اروپاییان ندارند. یعنی مطالبی که در مورد IQ بیشتر بعضی کشورها نسبت به بعضی دیگر منتشر میشود همگی بیپایه و اساس است؟ در بعضی از این مطالب بوضوح ادعا میشود که ضریب هوشی سیاهپوستان آفریقایی کمتر از دیگر مردم جهان است. تعدادی از نویسندگان این نوع مقالات از دانشمندان دانشگاههای معتبر اروپا و آمریکا هستند. ممنون میشوم در این مورد هم توضیحی بفرمایید.
مجید از ایران
■ مجید گرامی، این سوال بسیار دقیقی است و پاسخ به آن احتیاج به نوشتن مقالهای به اندازه مقاله بالا دارد. تلاش مذبوحانهای (!؟) خواهم کرد که سوال را در چند خط توضیح بدهم. طبیعی است که بعضی تفاوتها وجود دارند. مثلا میانگین قد مردمان قبایل ماسایی در شرق آفریقا از بقیه نقاط جهان بیشتر است. میانگین قد آنها حتی از هلندیها هم بیشتر است! اگر ضریب هوشی را در کشورهای مختلف اندازه بزنیم، حتما تفاوتهایی خواهیم دید. همان طور که اگر ضریب هوشی را در استانهای مختلف ایران اندازه بزنیم، تفاوتهایی خواهم دید. یا اگر ضریب هوشی را در بین فرزندان خانوادههای فقیر و غنی اندازه بزنیم باز هم تفاوتهایی خواهیم دید. به سادگی میتوان فهمید که بسیاری از تفاوتها ناشی از رفاه یک گروه و فقر گروه دیگر است و ربطی به “نژاد” آنها ندارد.
در مطالعات روانشناسانه/ژنتیکی درباره کودکان دوقلو که در خانوادههای مختلف به فرزندخواندگی پذیرفته شدهاند، بین دوقلوها تفاوت دیده میشود! این تفاوت مخصوصا در مورد دوقلوهای آفریقایی تباری که یکی از آنها در یک خانواده آفریقایی تبار بزرگ شده و دیگری در یک خانواده اروپایی تبار، بسیار بارز است. بنابراین سوال این است که آیا این تفاوتها مبنای “نژادی” دارند؟ یا مبنای محیطی؟ و شاید هم ترکیبی از عوامل محیطی و ژنتیکی و برهمکنش آنها (genotype by environmental interaction) بر پراکنش قد و ضریب هوش تاثیر دارند؟
نکته مهم دیگر این است که هر کس که ادعایی در این زمینهها میکند از او پرسیده شود که “از چه روش اندازهگیری استفاده کرده است و چندنفر را اندازه گیری کرده است”؟ تصور کنید که آزمونها اندازهگیری ضریب هوشی در ابتدا برای کودکان “سفید پوست از خانوادههای با درآمد متوسط” درست شدهاند. بنابراین اگر از آنها در کودکان آفریقاییتبار یا فقیر استفاده شود نتایج نامطلوبی بدست میآید. این جور آزمونها را باید در هر کشوری با شرایط آن کشور تطابق داد تا درجه اطمینان و درجه اعتبار (reliability & validity) آنها مشخص شود. اگر تستی را که برای انگلیسی زبانان آمریکایی درست شده به کشور آفریقایی لیبریا ببرید، مطمئن باشیه که نتایج نادرستی به دست میآید. در بسیاری موارد به وضوح میتوان دید که نمونه مورد استفاده (انسانهایی که در مطالعه شرکت داشتهاند) نمونهای تصادفی از جمعیت نبودهاند.
خلاصه میکنم: تفاوت در ضریب هوشی ربطی به “نژاد” یا رنگ پوست ندارد. اما طبیعی است که در کشورهایی که فقر و فاقه بیداد میکند، و کودکان آنها از آموزش و پرورش بهره چندانی نبردهاند، ضریب هوشی هم میتواند پایین باشد.
در پایان مقالهی بالا آدرس سایت خودم را نوشتهام. در آنجا در قسمت (science) ترجمه کتابی در مورد فرگشت را خواهید یافت که در آن تعداد زیادی از سوءتفاهمهای فرگشتی/ژنتیکی را در حد مقدور توضیح دادهام. امیدوارم که آن را قابل خواندن بدانی.
با احترام - حسین جرجانی
■ استاد جرجانی گرامی، از پاسخ مشروحی که به سوالم دادید سپاسگزارم. بله همان جدال معروف از زمانهای دور که اثر ذات یا به تعبیر امروزی ژنتیک مهمتر است یا اثر محیط، طبیعت یا تربیت، مسئله این است که پژوهشهایی هم هستند که مدعی هستند دوقلوهای یکسانی که در دو محیط متفاوت بزرگ شدهاند در بزرگسالی از بسیاری جهات مانند هم بودهاند یعنی اثر ژنتیک را بسیار قویتر میدانند مثلا در کتاب لوح سفید پینکر و ظاهرا برای حل این اختلاف بین دانشمندان هنوز باید منتظر کشفیات آینده بود.
متوجه آدرس سایتتان در انتهای مقاله نشده بودم، ممنون از راهنمایی، کتاب را دانلود کردم تا سر فرصت بخوانم، حتما قابل خواندن است و به دانش من اضافه خواهد کرد. قدردان زحماتتان در راه گسترش علم هستم.
با تقدیم احترام و آرزوی سلامتی شما، مجید از ایران
| ||||||||
ايران امروز
(نشريه خبری سياسی الکترونیک)
«ايران امروز» از انتشار مقالاتی كه به ديگر سايتها و نشريات نيز ارسال میشوند معذور است. استفاده از مطالب «ايران امروز» تنها با ذكر منبع و نام نويسنده يا مترجم مجاز است.
Iran Emrooz©1998-2025 | editor@iran-emrooz.net
|